تبليغاتX
مکاشفات امیر ورزایی

مکاشفات امیر ورزایی

مکاشفات دکتر امیر ورزایی درباره‌ی علوم سیاسی و اجتماعی

جنگ جهانی سوم

 

کمتر کسی است که نداند به چه دلیل موجوداتی به نام طالبان پا به عرصه‌ی وجود نهادند. زمانی که شوروی بر افغانستان سیطره گسترد کمونیسم چون مذهبی، شروع کرد به رواج یافتن و شایع شدن. هنوز هم از بعضی دوستان افاغنه اگر بپرسید، آن دوران کمونیسم را دوران اوج سیستم حکومتی افغانستان می‌دانند. در مورد اینکه آیا افغانستان با آن سیستم کمونیستی آیا می‌توانست به درجات عالی‌ای به لحاظ اقتصادی –دستکم- برسد یا نه بحثی‌ست که مجالی دیگر می‌جوید. اما سرمایه‌داری‌ترین کشور جهان یعنی آمریکا، برای برچیدن چنین نفوذی در افغانستان، عده‌ای مسلمان تند رو و دو آتشه راهی آنجا کرد تا بتواند بر کمونیسم شوروی پیروز گردد، و چنانچه دیدیم شد. آیا اینکه نهضت بوجود آمده بعدها مشکل ساز شد یا نه سوال مشکلی اگر نباشد جواب مشکل و پیچیده‌ای دارد. چرا که ظاهرا آری و باطنا هم آری هم نه!

اگر ما تحقیقات و مقالات فراوانی را که به زبان‌های مختلف به ما می‌فهماند انفجار برج‌های دوقلو چیزی جز تدبیر خود پنتاگون برای لشکرکشی نبوده است را بپذیریم، آن‌وقت باید قبول کنیم که طالبان کماکان در جهت پیشبرد اهداف آمریکا اقدام می‌کند. اما ظاهرا مشکلاتی که در پاکستان بوجود آمده، آن هم به واسطه‌ی حضور جنگ طلبانه‌ی طالبان باید موجب نارضایتی دولت امریکا باشد چرا که پاکستان نسبتاً متحد آمریکا محسوب می‌شود. اما اگر فرض را بر این بگذاریم که پاکستان می‌تواند نقطه‌ی بعدی لشکرکشی آمریکا باشد چه؟ حالا شاید نه نقطه‌ی بعدی بلافاصله، اما بالاخره اگر بنا، بر تصرف خاورمیانه باشد، دیر یا زود این اتفاق خواهد افتاد.

پس بد نیست قبول کنیم که طالبان هنوز هم که هنوز است به درد آمریکا می‌خورد و هنوز هم که هنوز است اهداف آمریکا را پیش می‌برد و احتمالا پیش هم خواهد برد.

البته این نوشته قرار نیست به طالبان و اهدافشان بپردازد اما باید بپذیریم که بعد از نابود کردن کمونیسم در افغانستان کمک بعدی طالبان بخشیدن افغانستان به آمریکا بود. آمریکا همچنان در افغانستان است و مدام نیز در حال لشکرکشی بدانجا. اما چرا ؟

در جریان لشکر کشی به عراق مطمئناً اولین بحث، بحث نفت است که پیش می‌آید و بحث دیگر مسئله‌ی مذهب است، که کاتولیک‌های دو آتشه وعده‌ی ظهور دوباره‌ی مسیح را در آن حوالی داده‌اند. این بحث شاید خنده‌دار باشد و دور از ذهن اما حقیقت دارد و لای بسیاری متون و مقالات می‌توان رد پایش را یافت. به هر حال اگر این فرض را ضعیف بینگاریم از بحث نفت نمی‌توانیم بگذریم. همچنین می‌توان به ترساندن کشورهای منطقه نیز اشاره کرد. مانند لیبی که بلافاصله بعد از حمله آمریکا به عراق، غرامت دو بمب گذاری در هواپیماهای آمریکایی و باقی حرکات تروریستی‌اش و همچنین شفاف‌سازی تسلیحات نظامی و هسته‌ای‌اش را گردن گرفت.

و اما حضور آمریکا در افغانستان چه سودی می‌تواند داشته باشد برای آمریکا که انقدر با سماجت بر بودن در آن پافشاری می‌کند و مدام در حال هزینه کردن است؟

چین و هند. چین در این چند ساله‌ی اخیر به لحاظ تولیدی و متعاقباً اقتصادی چنان رشد کرده که حتی در درون خودش هم به مشکل بر خورده!

نه تنها تمام کشورهای آسیایی بلکه تمام کشورهای اروپایی نیز از تولیدات چین اشباع شده‌اند. چنانچه تولید کنندگان کشورهایی مانند ایران که از سیستم نظارتی ضعیفی بر خوردارند، گاه از آستانه‌ی نابودی محض نیز گذشته‌اند. و حتی نباید فراموش کنیم که این بحران مسکن بوجود آمده در ایران نیز حتی به این مسئله مربوط است. از آنجایی که تولید داخلی فلج می‌شود دیگر سرمایه‌گذار برای بخش تولید، سرمایه‌گذاری نمی‌کند، بنابر این شروع به خرید ملک و ساخت و ساز می‌کند و متعاقباً خانه گران می‌شود، چرا که تنها جای موجود برای سرمایه زمین است، و حتی با شرایط موجود مدیریتی نیز این بحران تشدید می‌شود.

این بحران که برای بسیاری از کشورهای در حال توسعه اتفاق افتادنش محتمل است باعث نگرانی آمریکا می‌گردد، و بر این نگرانی می‌شود توسعه اقتصادی، که به توسعه در بسیاری مسائل از جمله نظامی منجر می‌شود را علاوه کنیم. آنگاه در می‌یابیم که چرا باید از کشوری مانند چین نگران بود.

و همچنین دلیل اصلی نگرانی از چین می‌تواند همان مبحث کمونیسم باشد. درست است که در طول سالها در چین رفورم‌های بسیاری روی داده است اما کماکان چین یک کشور کمونیستی‌ست و هنوز هم مائو در میان مردم یا دست‌کم در میان حاکمان الگو و سرمشق است، حتی با فرض اینکه اصول کلی‌اش کمی دست‌کاری شده باشد. و هند هم که با جمعیت زیادش چون چین، این روزها مدام در حال تولید و آزمایش انواع و اقسام تسلیحات نظامیست.

افغانستان بر دروازه‌ی این نظارت قرار دارد و امریکا نیز اکنون در آنجاست.

زمانی که محمد رضا پهلوی در داخل با مشکلات جدی‌ای مواجه شده بود و شدیدا نیازمند حمایت خارجی بود، چند کشور بزرگ غربی و در رأس آن‌ها آمریکا طی جلسه‌ای از حمایت خاندان پهلوی دست بر می‌دارند. دلیل اصلی آمریکا ممکن است به ظاهر حمایت از مردم ایران باشد که خواستشان تغییر حکومت و حاکم است اما در خفا ترجیه می‌دهد عاملی را که این اواخر سرخود شده حذف کند تا حاکمی مطمئن و امن بر این کشور خطر ناک که در شاه‌راه نفت و امنیت منطقه است بگذارد.

هرچند بعد از انقلاب نیر توسط حرکت‌های خودسرانه‌ی عده‌ای تند رو –که حتی آیت‌الله خمینی هم بعد از انجام عملی مجبور به تأییدشان می‌شد مانند تسخیر سفارت آمریکا- کمی ناامید می‌شود، اما به زودی روابطی پنهانی با سران کشور ایران و حکومت وقت برقرار می‌کند که نشان از حسن اتفاقات دارد. اما بر سر ماجرای مکفارلین که بسیار احمقانه اتفاق می‌افتد همه‌ی نقشه‌ها بر باد می‌رود. از آنجایی که حکومت برروی کار آمده در ایران بسیار سرخود و هرروز توسط کسی به سمتی نامعلوم می‌رود و بر هیچ اصلی نیز استوار نمی‌ماند، آمریکا از هر حرکتی ناامید گشته و تنها به بعضی تحریم‌ها کفایت می‌کند و به امید لحظه‌ای طلایی صبر می‌کند.

یکی از برزگترین دشمنان دیرینه در جهان که انواع و اقسام جنگ‌ها را با هم داشته‌اند، دو کشور روسیه و آمریکا‌اند. این دو گاه به مصلحت و گاه به کینه با هم خوب بوده‌اند و بد. جنگیده‌اند و صلح کرده‌اند. تاریخ پر از حکایت دعواهای این دو است.

عقب نشینی آمریکا از حمایت محمدرضا پهلوی در اواخر دهه هفتاد میلادی تنها به نفع یک کشور شد: روسیه.

روسیه با انقلاب اسلامی ایران رقبای خود در استعمار ایران، یعنی انگلیس و بلاخص آمریکا را پس زده و خود یک تنه تمام امتیازهای موجود ایران را تصاحب می‌کند. خیل نمونه‌ی قراردادهایی که میان ایران و روسیه، چه علنی و چه مخفیانه امضاء شده، خود گواه این گفته است.

یکی از مشکلات عمده‌ی آمریکا در حمایت از محمدرضا پهلوی، گرایش وی به تسلیحات هسته‌ای بود. بدیهی‌ست که با بمب‌هایی که آمریکا بر سر هیروشیما و ناکازاکی انداخته، و تکلیف جنگ جهانی دوم را مشخص کرده، حالا هر آن و در هر جا احساس خطر می‌کند. از این رو در تجهیز شدن هر کشوری به موشک‌های حامل کلاهک هسته‌ای شدیداً حساس است.

روسی نیز که بر این حساسیت آگاه است مدام در تلاش مجهز کردن ایران -یا در اصل متحد خود- به سلاح هسته‌ایست.

این حرکت که از آستانه‌ی تحمل آمریکا خارج است موجب بروز اختلافاتی جدی می‌شود. از طرفی دیگر روسیه نیز چون دشمن بزرگش آمریکا، در پی کشور گشایی و کدخدا شدن است. او این کار را گاه به طور گرفتن امتیازات مختلف انجام می‌دهد –مانند گرفتن امتیاز از ایران- و گاه با لشکرکشی با بهانه و گاه بی‌بهانه –مانند جنگ اخیر با گرجستان.

آمریکا هم که سال‌هاست به دنبال یافتن بهانه‌ایست برای آغاز جنگی بزرگ با دشمن دیرینه‌اش روسیه و گرفتن ایران و سرکوبی حاکمان‌اش، مدام بر سر گرجستان حرف‌های قاطعانه و تحریک کننده می‌زند تا روسیه شروع کننده‌ی این جنگ باشد.

آمریکا به خوبی می‌داند که با اولین تیری که شلیک شود به سمت روسیه، بزرگ‌ترین نوچه یا همراه روسیه یعنی ایران نیز دست به اسلحه خواهد برد.

و این دو کشور برای برپا شدن جنگی تمام عیار کافیست. اما کار بدینجا خطم نمی‌شود. یادمان باشد که در زمان بحران پرونده‌ی هسته‌ای ایران علاوه بر روسیه، چین هم بود که با کمی شرمندگی در مقابل آمریکا ایستاد و در خیلی مراحل از ایران دفاع کرد. مسلم است که چین از این دفاع هدفی جز دست‌یابی به نفت ایران که به طور دوستانه در قبال این حمایت اعطا می‌شود ندارد. و هیچ دور از ذهن نیست که در جنگی که میان روسیه و ایران و امریکا روی می‌دهد به نفع روسیه و مخصوصا ایران اصلحه نکشد.

و همچنین نباید فراموش کنیم که کل اتحادیه‌ی اروپا هم‌پیمان بلاتردید آمریکااند و در این جنگ کشوری چون فرانسه و انگلیس و کانادا مطلقا نمی‌نشینند تا نابودی کشوری چون امریکا را که همیشه در سطح جهانی حمایت‌شان کرده را ببینند.

و قطعا می‌دانیم که ایران برای برقراری صلح میان هند و پاکستان مبالغ هنگفتی هزینه کرده و می‌کند تا خط لوله‌ای به نام صلح بکشد و در واقع این دو کشور را نیز هم‌پیمان خود کند. آمریکا هم ممکن است هرازگاهی تلاشی برای دست‌یابی به هند و پاکستان بکند اما نمی‌تواند مانند ایران نفت و گاز تقریبا رایگان به ایشان هدیه کند. و باز دور از ذهن نیست اگر در جنگی که برپا شدنش بسیار محتمل است هند و پاکستان به نفع حامی اقتصادی‌شان اسلحه بردارند و به آمریکایی‌ها تیر بیندازد. (یادمان نرود که این روزها چین و ایران و هند موشکی حامل ماهواره به فضا ارسال کرده‌اند...)

همین است که یک جنگ بزرگ جهانی را پیش‌گویی می‌کند و صدایش را در گوش‌ها می‌اندازد.

در انتها تنها به یاد آوری این نکته بسنده می‌کنیم که آمریکا کشوری بسیار مذهبی‌ست و حاکمان آنجا چون حاکمان ایران مذهبیونی دوآتشه‌اند. و فراموش نکنیم که در کتاب مقدس جنگ نهایی دو نیروی خیر و شر در جایی حوالی خاورمیانه آمده است. و مشخصات داده شده از دجال نیز چندان متفاوت از رئیس‌جمهور فعلی ایران نیست!

 

پی نوشت: این مقاله با سفارش روزنامه نئزویسمیا گازت نوشته شده است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 5:19  توسط امیر ورزایی  | 

ایران و آنچه هست.


 

متن زیر نوشته‌ایست از دوست عزیزم علی طبری که در روزنامه «ساندی تلگراف» به چاپ رسیده. ترجمه‌ی این نوشته با ترجمه سعید الف و با اجازه و پیشنهاد خود ایشان در اینجا آورده شده است.

 

اگر بخواهیم با کمی طنازی به این ماجرا نگاه کنیم مانند این می‌ماند که جمهوری اسلامی مردم ایران را به گروگان گرفته باشد و به کشورهای خارجی -یا بیگانه اصطلاحاً- بگوید اگر با ما کاری داشته باشید می‌‌کشیمشان! واقعیت هم همین است انگار، تا کسی از جایی می‌گوید «آقا بمب اتم نساز وگرنه تحریمت می‌کنیم»، جمهوری اسلامی می‌گوید «بکنید به ما چه.» و بی‌راه هم نمی‌گوید چرا که کمتر خطری از تحریم متوجه شخص ایشان می‌شود. این بار را ملت ایران به دوش می‌کشد. ملت خانه برای زندگی پیدا نمی‌کند، ملت غذا برای خوردن پیدا نمی‌کند، ملتی دلیلی برای زیستن نمیاید، ملت...

اما واقعاً ممکن است کسی در رأس حکومتی باشد و دلش برای مردم بسوزد؟ شاید دلش برای مردم خودش کمی به لرزه بیاید -آن هم برای مردم مؤدب و منظم و حرف‌گوش‌کن‌اش نه برای کسانی که ساز مخالف می‌زنند- اما مطمئناً برای مردم جاهای دیگر حرفی برای گفتن ندارد جز دروغ. همه‌ی کشور‌هایی که با جمهوری اسلامی ممکن است مخالف باشد برای منافع خودشان است نه ملتی که در رنج مدام روزهایشان را شب می‌کنند و شب‌هایشان همچنان شب می‌ماند. تنها شاید مردمی که هیچ قدرت عملی‌ای ندارند عصر‌ها که از سرکار بر می‌گردند، بعد از چند استکان برندی به کوچه بیایند و چیزی بگویند. یک روز از بی‌چارگان تبتی، یک روز از درختانی که حین جاده‌کشی بریده می‌شوند، یک روز از گربه‌های سیاه که کمتر از گربه‌های سفید فروخته می‌شوند، یک روز از شکار بیش از اندازه‌ی خرگوش در جنگل‌های استرالیا و یک روز هم از مردم سیاه بخت ایران! بعد هم همه‌ی حرف‌ها و شعارها و پلاکاردهایشان را جمع می‌کنند و به خانه می‌روند و شام‌شان را با معشوق‌هاش می‌خورند و با احساس بودن و خوب بودن و مهربانی به خواب می‌روند.

از حالا که نه، از خیلی وقت پیش، از آن روزی که فعالیت‌های هسته‌ای ایران لو رفت، کشور‌های دیگر گاهی فریاد زده‌اند که آقا بس کنید این بمب ساختن را و ایشان گفته‌اند: « به خدابمب نمی‌سازیم!» و آنان گفته‌اند «می‌زنیمتان» و ایشان گفته‌اند «به ما چه» و آنها هم در نهایت نان ملت ایران را بریده‌اند.

اما حالا انگار قضیه فرق کرده است. حالا یک آدم بی‌کفایت صاحب عنوان رئیس جمهور جمهوری اسلامی ایران شده است که بعضی حرف‌های ایده‌ئو‌لوژیکی را که پیشتر نمی‌گفتند حالا او می‌گوید. مثلاً می‌گوید «اسرائیل باید از صحنه روزگار محو شود.»

چرا؟ چون پیامبر اسلام هم در هزار و چهارصد سال پیش با یهودیان مشکل داشت؛ چون مانع از دست‌یافتن به قدرت همه جانبه شده بودند. در طول این سال‌ها هم همیشه همه‌ی مؤمنینی که احساس می‌کردند یکی از وظایفشان دخالت در کار دیگران و همچنین تغییر مذهب‌ و بریدن جل پاره‌ی بی ارزش عورت نا مسلمانان است، از بودن یهودیان شدیداً دردناک بودند. البته برای این دردناکی دلیلی هم نداشتند اما همین که پیش از این چنین بوده کفایت می‌کرده است. حتی از آن کشت و کشتار هیتلر هم زیاد بدشان نمی‌آمد، چون هم یهودیان را می‌کشت و هم همجنس‌گرایان را که هر دو در اسلام تقبیح شده است. در اینجا قصدم این نیست که مقاله‌ای در ستایش یهودیان بنویسم چرا که به زعم بنده یهودیان هم به اندازه‌ی ایشان مسلمانند و بر عکس!

فقط می‌خواستم بگویم مخالفت جمهوری اسلامی با یهودیان ربطی به جریان عرب کشی و مسلمان کشی در فلسطین و غصب زمین و این حرف‌ها ندارد. چرا که پیش از این‌ها و پیش‌از آنها هم این دعوا بوده است. قدمت جنگ یهودیان و فلسطینیان به زمان نوشته شدن تورات باز می‌گردد. تنها با لشگر کشی عُمَر به آنجا و اینکه زورش تنها به نصفی از ایشان رسید تا مسلمانشان کند، بر آتش این دشمنی هیزم ریخته شد.

حالا هم که از بد حادثه همان مسلمانان دو آتشه‌ای که مدام زیر لب و سر نمازهای شبانه برای نابودی یهودیان دعا می‌کردند، به قدرت رسیده‌اند و توان زورگفتن یافته‌اند، در راستای اسلام گشایی و نابودی دشمنان دیرینه‌ی پیامبر اسلام قرار است وسیله‌‌ای آتش‌زا ساخته شود تا مادر یهودیان را به عزایشان بنشاند.

از طرفی مسیحیان دو آتشه که مقر اصلی‌شان ایالات متحده‌ی امریکاست هم با حمایت از اسرائیل تنها به کتاب مقدس و فرموده‌هایش عمل می‌کنند و شدیداً نگران نابودی این قوم برگزیده‌اند! پس در نتیجه شدیداً هم با جمهوری اسلامی مخالفند و اصلاً هم ربطی به این ندارد که در ایران کودکان زیر هجده‌سال اعدام می‌شوند یا نه، که زنان آیا به حبس‌های طولانی مدت محکوم می‌شوند یا نه ـ آن هم بخاطر داشتن حقوق انسانی ناچیزی که در ایران برای انسان قائل می شوند-، که آیا مردم جایی می‌یابند در آن زندگی کنند یا نه که آیا مفهومی به نام لذت بردن از زندگی در آنجا وجود دارد یا نه.

اما دلیل دیگری هم هست: منجی.

مسیحیان هم چون تمام فرقه‌ها و مذاهب و غیره، مدام منتظر کسی هستند که بیاید و ایشان را از دست خودشان(!) نجات دهد، و از بد حادثه کاتب تمام کتاب‌های ایشان که از شرق هیچ نمی‌دانستند و آنجا را سرزمین کشف نشده‌ای می‌پنداشتند، جغرافیای فرود ناجی را در شرق و اتفاقاً خاورمیانه توصیف کرده‌اند. پس اگر خاورمیانه آماده شود بعید نیست آقای ناجی اعلام وجود کند و نوشته‌ی کاتبان به واقعیت مبدل گردد.

ضمن اینکه بنابر آنچه در کتاب‌ها آمده دوران دوم غیبت مسیح نیز به سر رسیده و باز بنابر نوشته‌ها باید جنگی بزرگ در همان منطقه‌ی جغرافیایی روی دهد.

ولی یک جای کار می‌لنگد: نفت.

واقعیت این است که شاه‌رگ نفت از لای انگشتان ایران می‌گذرد و هر قلقلکی این انگشتان را به هم می‌فشارد و حالا هنوز هیچ نشده قیمت نفت تا 140 دلار هم بالا رفته است، و تنها کاری که دولت امریکا توانسته در مقابل انجام دهد پایین آوردن قیمت دلار است؛ و دهان گشاد کشورهای صنعتی هم که چیزی جز نفت نمی‌بلعد.

پس باید چه کرد؟

مسلم است دولت‌های مسیحی تلاش می‌کنند بدون درد و خون‌ریزی هم نفت داشته باشند و هم جلوی ساخت صلاح آتش‌زا را بگیرند. پس در نتیجه نامه‌ای دوستانه به دست‌اندرکاران این نظام اسلامی دو آتشه می‌نویسند که «ای برادر بیا و این مَرکب حِمارینه را بر زمین نِه و با ما اندکی راه بیا که ما به مردمت هرچه خواهی دهیم، از جمله پوشیدنی و خوردنی و...»

اما یک نظام اسلامی چرا باید دست از نابودی دشمن درجه اولش بکشد بخاطر مردمی که اصلاً نمی‌داند کیست؟ آسایش مردم که از اسلام عزیزتر نیست. آن هم مردمی که تا ولشان می‌کنی سراغ منکرات اسلام می‌روند و الکل می‌خورند و مانتو‌هایشان را بالا می‌آورند و موهایشان را سیخ می‌کنند و به هم می‌نگرند!

نه، به بهای رفاه این مردم نمی‌شود از آرزوی همیشگی مسلمانان گذشت.

پس همه‌ی مسیحیان مجبورند صبر کنند بلکه کسی بر سر کار بیاید که فقط به یهودیان فحش دهد و هرگز مواد آتش‌زا بر سرشان نریزد.

اما یهودیان چرا باید صبر کنند؟ برای آنان هم مانند مسلمانان فقط بحث زنده‌ماندن مطرح نیست. بحث زنده‌نگاه داشتن مذهبشان هم هست. از این روست که «شابتای شاویت» و «ایساک بن اسرائیل» و «ایهود باراک» و «آرون آبراموویچ» و غیره، همه و همه تنها راه را حمله به ایران می‌دانند. آنها می‌دانند که اروپاییان چندان هم مذهبی نیستند، اما آمریکاییان مومنان واقعیند مخصوصاً همین آقای بوش که روزهای پایانی‌اش را می‌گذراند. می‌دانند که یک دو رگه سرخ‌پوست احتمالاً دلایل مسیحی مذهبی قوی لازم برای حمایت از قوم برگزیده را ندارد.... پس احتمالش می‌رود که تا زمان هست حامی بزرگ را از دست ندهند. هرچند در آمریکا کمتر بحث فرد پیش می‌آید... فرد برای این است که بدانی به چه کسی باید فحش بدهی نه اینکه همه کاره باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 21:57  توسط امیر ورزایی  | 

marriage of convenience

متن زیر گزیده ایست از مقاله marriage of convenience نوشته‌ی ElaineFetterley استاد دانشگاه هاروارد،که در بیست و پنجم آپریل دوهزار و هشت، و در مراسم بزرگداشت مادرش  ایراد کرد:

«بی‌شک صحبت در مورد وضعیت ایران کنونی بغرنج‌تر از آن است که ما بخواهیم در مقاله‌ای به آن بپردازیم و مهم‌تر از آن به راه‌کاری دست یابیم. اما دست‌کم می‌توانیم به گوشه‌هایی مهم هرچند نامشخص- آن اشاره کنیم. وقتی سه سال پیش دکتر احمدی‌نژاد برخلاف تصور همه‌‌ی جهانیان و مخصوصاً ایرانیان توانست کرسی ریاست‌جمهوری را از آن خود کند، کمتر کسی می‌توانست حدس بزند که پشت پرده‌ی این انتصاب[APPOINTMENT] هدف‌های بلند مدتی بیشتر از چهارسال و یا هشت‌سال ریاست دولت نهفته است.... طبق آماری که سازمان CIA در سال1998 منتشر کرده است،بیشتر از 60 در صد ایرانیان معتقد به آمدن ناجی و هدایت بوسیله‌ی یک نفرند... و همان‌طور که در تاریخ‌ و ادبیات و فرهنگ‌شان شاهدیم، اعتقاد به سیستم هرمی دارند... و از این روست که تمایل به نجات توسط یک نفر (The One) در ایشان منجر به پذیرش سیستم پادشاهی شده است. در طول تاریخ نیز همواره انقلاب‌های مختلف را به حکومت‌های سلطنتی استحاله داده‌اند... نظام حاکم بر ایران، یعنی جمهوری اسلامی، و سران و گرداننده‌گان پشت‌پرده‌شان، به طور کامل به این ویژه‌گی آگاه شده‌اند و از این رو در صدد ساختن طبقه‌ای حاکم در میان خودشانند تا بتوانند بدون حتی برگزاری نمایشی مراسم انتخابات به خواسته‌ی خود برسد... در اوایل انقلاب اسلامی، و بعد از برکناری بنی‌صدر، حکام تصمیم گرفتند از خانواده‌‌ی آیت‌الله رفسنجانی طبقه‌‌ی حاکم را بنا کنند اما با قدرتی که خانواده‌ی وی داشت گردانندگان جمهوری اسلامی تصمیم گرفتند این طبقه را از چند خانواده تشکیل دهند تا هم همه سهمی داشته باشند و هم کسی یا خانواده‌ای نتواند به دیگری نارو بزند....

و بدین صورت ازدواج‌هایی اصطلاحاً مصلحتی صورت گرفت تا طبقه‌ی حاکم به نوعی یک دست و در واقع متشکل از یک خانواده‌ی بزرگ باشند.... حتی رهبر انقلاب یعنی آیت‌الله خامنه‌ای نیز در این بازی گوشه‌ای از کار را گرفت...

خانواده‌ی احمدی نژاد از زمانی که در یکی از شهرهای کوچک استاندار بود برای این مهم انتخاب شد... مشایی ـ که اکنون معاون وی است- از گزینه‌های مهم آیت‌الله خامنه‌ای بود... بنابر این دکتر احمدی‌نژاد تصمیم گرفت با به ازدواج در آوردن دختر مشایی و پسر خود نقش مهمی در این خانواده‌ی بزرگ و حاکم داشته باشد. او طبق باقی کارهایش از هیچ تبلیغ و عوام‌فریبی‌ای کوتاهی نکرد، چنان که عکاسان نشریات را دعوت کرد تا از مراسم ظاهراً ساده و بی‌تکلف ازدواج پسرش عکس‌های یادگاری و درواقع خبری بگیرند.... پس بنابر این اصلاً مهم نیست که دکتر محمود احمدی‌نژاد برای دوره‌ی بعد انتخاب می‌شود یا نه مهم این است که او، پسرانش و مهم‌تر از همه خانواده‌ یاحمدی‌نژاد بیمه شده‌اند و این یعنی حکمت چندین هزار ساله‌ی سلطنتی.... از دیگر ازدواج هایی که در جمهوری اسلامی به منظور پدید آوردن خانواده‌ای واحد برای سلطنت بر ایران صورت گرفته است می‌توان به این موارد اشاره کرد: ازدواج پسر آیت‌الله خامنه‌ای (مجتبی) با دختر دکتر غلامعلی حداد عادل، ازدواج پسر صادق خرازی با دختر محمد‌رضا خاتمی، ازدواج سید حسن خمینی (نوه‌ی آیت‌الله خمینی) با دختر آیت‌الله موسوی بجنوردی، ازدواج پسر آیت‌الله موسوی اردبیلی با دختر آیت‌الله سید محمود هاشمی شاهرودی، ازدواج دختران حجت‌الاسلام رسولی محلاتی با ناطق نوری و عباس آخوندی، ازدواج محمد محمدی‌نیک (ری‌شهری) با دختر آیت‌الله مشکینی، ازدواج دختران هاشمی رفسنجانی با پسران آیت‌الله لاهوتی، ازدواج سید محمد خاتمی و سید احمد خمینی با دو دختر خاله از خانواده‌ی صدر (خانواده‌ی امام موسی صدر)، ازدواج دکتر علی لاریجانی با دختر آیت‌الله مطهری،و... چندین و چند ازدواج دیگر که بسیار بی‌سر و صدا انجام می‌شود (بجزمورد آخر یعنی ازدواج پسر احمدی‌نژاد که به دلایل تبلیغاتی سر و صدا کرد).... بنابر این همان‌طور که مشخص است طبقه‌ای حاکم از یک خانواده‌‌ی بزرگ ایجاد شده که بخاطر مصالح خانوادگی هم که شده با هم کنار می‌آیند. پس نمایش‌هایی از قبیل اصول‌گرا و اصلاح‌طلب و تقابل این دو چیزی جز ادامه‌‌ی روند عوام‌فریبی نیست....»

 

* همان‌طور که در اول اشاره کردم، متن فوق گزیده‌ای از مقاله اصلی است علت گزیده بودن متن این است که مسایل حاشیه‌ای بسیاری در آن مطرح می‌شود که برای خواننده‌ی ایرانی خارج از حوصله است. از این رو حقیر به این اندک اکتفا کردم.

در انتها جا دارد از سعید الف برای ویرایش این متن سپاس‌گزاری کنم.

.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:27  توسط امیر ورزایی  | 

کاوشی در زمینه‌های پیدایش فرقه «دربندی»

یا

اصولاً در بندیان چه کسانی هستند؟

 

در سال 529 میلادی در دیر مشهور مون‌کاسن (Mont-Cassin) واقع در ایتالیا، شخصی به نام سن‌بنوای‌نورسیی (St. Benoit de Nurcie) فرقه‌ای مذهبی به نام بندیکتیان (Benedictins) را بنیان نهاد. این فرقه بسیار مذهبی و افراطی، پاپ را موجودی مفت‌خور و زناکار می‌نامید و راه نجات مردم معتقد به پاپ و آموزه‌هایش را چیزی جز حبس‌های طولانی مدت و اندیشیدن به خود نمی‌دانست.

این ضدیت با پاپ برای اطرافیان پاپ قابل تحمل نبود. بنابر این «سن‌بنوای‌نورسیی» و اطرافیانش را به حبس فرستاد. و دقیقاً همین عمل باعث قوی‌تر شدن فرقه‌ی بندیکتیان شد. چرا که آنان در بند بودن را راه تعالی می‌دانستند. کم‌کم وقتی پاره‌ای از مکاشفات و دست‌یافته‌های فرقه به خارج از زندان رسوخ کرد بسیاری از دانشمندان از سراسر جهان گرد آمدند تا با این عالمان دیدار کنند. چنان که گفته‌اند یک‌صد و بیست و هشت هزار دانشمند و سخنور از تمام نقاط جهان جلوی زندان پاپ جمع گشته و خواستار ملاقات با اهالی این فرقه شدند. پاپ که چنین دید دستور قتل «نورسیی» را صادر کرد.

و این اتفاق که در سال 537 میلادی روی داد نقطه‌ی عطفی در تاریخ این فرقه و فرقه‌های منشعب شده‌ بعدی گشت. بعد از این اتفاق پیروان «نورسیی» به کلی از مذهب روی گردان شدند و به سمتی گرائیدند که پاپ آن را «کفر» نامید. پیروان بندیکتیان از این لقب استقبال کردند و خود را مروج کفر و «نورسیی» را اولین پیامبر کفر نامیدند. پیروان بندیکتیان در زندان شروع به افزایش کردند به طوری که عده‌ی بسیاری از پیروان این فرقه در طول حیات خود هرگز از زندان بیرون نرفتند. تا اینکه در سال 1556 میلادی پاپ دستور قتل تمام زندانیان را مخفیانه صادر کرد.

هرگز آمار دقیقی از تعداد کشته شدگان آن دستور خوف‌‌انگیز منتشر نشد اما عده‌ای آن را هفتصد هزار و عده‌ای حدود پانزده هزار نقل کرده‌اند.

در این میان اما فردی به اسم «عبدالباقی» که زندان بان بود و مخفیانه به این فرقه گرویده بود، توانست فرار کند و به سمت شرق روانه شود. وی که شاعری ترک زبان بود بعد از فرار به فلات ایران آمد و به طور مخفیانه به تبلیغ آئین نیاکان خود ادامه داد. اولین کار «عبدالباقی» که پیروانش او را خلیفه می‌نامیدند- تغییر نام فرقه‌ به «دربندی» بود. در واقع فرقه‌ی دربندی شاخه‌ی شرقی بندیکتیان بود. وی همچنین دست به ارتقای فلسفه‌ی بندیکتیان زد.

او معتقد بود که هر مذهبی اعم از مسیحیت و یهودیت و اسلام چیزی جز فریب عوام و سوء استفاده از آنان نیست.

این ادعاهای علنی به مذاق حاکمان شرقی خوش نیامد و باز پیروان فرقه به حبس گرفتار شدند...

جالب این که فرقه‌ی «دربندی» هنوز هم با قدرت در حال پیش‌روی و روشنگریست. در جهان عده‌ ی زیادی پیرو این فرقه‌اند. منتها دسته‌ای به طور علنی و دسته‌ای غیر علنی.

پی‌نوشت: مطلب فوق چکیده‌ی فصل کتابیست به همین نام از حقیر که توسط انتشارات پنگوئن در دست چاپ است و در آگوست 2008 روانه بازار خواهد شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:6  توسط امیر ورزایی  | 

فرقه ی مخفی کذابین

در نسخه‌ی تذکرة الاولیایی که در سال هزار و هشتصد و هشتاد و نه، در مسکو به چاپ رسید، در فصل بیست و هفتم که «ذکر حاتم اَصَم» نقل شده است، نامی از فرقه‌ای به اسم «منشورةالکذاب» رفته است که در چاپ‌های بعدی که در ایران به انجام رسید حذف گردیده است.

این نسخه که سال‌ها در دست یک کلکسیونر اهل سوئد نگه‌داری می‌شد، در آتش‌سوزی‌ای ظاهراً- اتفاقی از بین می‌رود.

اما جالب اینکه در کتاب «تاریخ بلعمی» که در دهلی و در سال هزار و هشتصد و نود و سه به طبع رسیده است نیز نام و توضیح مختصری از فرقه‌ای به اسم «المنشور و الکذب» آورده شده است و جالب اینکه باز در نسخه‌های بعدی موجود، این نام و توضیح به کل حذف گردیده است.

همچنین در نسخه‌هایی از دست نوشته‌های ابومحمدجریری، که در موزه‌ای خصوصی در پاریس نگه‌داری می‌شود، عبارتی وجود دارد که در آن شاگردانش را از فرق‌ای به‌نام «منتشرة الکذوبین» بر حذر می‌دارد، چرا که اینان را فرزندان بلاتردید ابلیس می‌دان.

اما واقعیت از چه قرار است؟

فرقه‌ی «منتشرة الکذوبین» که نام درستش بی‌تردید «منشورة الکذاب» بوده است، در دوره‌ی محمود غزنوی پا به عرصه‌ی وجود می‌گذارد.

این فرقه، که هرگز نامی از بنیان‌گذار اصلی‌اش در هیچ جایی نیامده، در اصل منشعب از جرگه‌ی درویشان «نادر یاحق‌پرور» بوده‌اند که در قسمت‌های شمالی زابل زندگی می‌کرده‌اند.

پیروان «درویش نادر یاحق‌پرور»، اعتقادات شدید اسلامی داشتند و چنان که منقول است، برای هر گناه کوچک و بزرگ، عضوی از اعضای بدن خود را قطع می‌کردند.

این درویشان که از این راه برای رسیدن به رستگاری و بکارت حضرت آدم پیش از حضور شیطان تلاش می‌کردند، با روی کار آمدن محمود غزنوی و فشارهایی که برویشان وارد می‌شود، دوچار دودستگی می‌گردند.

دسته‌ی اول به همان طریقت درویش نادر یاحق‌پرور که به دست محمود غزنوی کشته شده بود- پایبند می‌مانند؛ اما دسته‌ی دوم مسیری برخلاف این را در پیش می‌گیرند.

دسته‌ی دوم که خود را «منشورة الکذاب» می‌نامند، تلاش می‌کنند تا با سیر مسیری خلاف جهت حرکت حضرت آدم به رستگاری و ذات الهی دست یابند.

اینان اعتقاد داشتند که همان‌طور که شیطان توانست با دروغ و کذب حضرت آدم را از بهشت براند و به هدف خود برسد، آنان نیز باید از طریق دروغ و کذب راه آمده را باز گردند و به خواسته‌ی خود یعنی حقیقت محض دست یابند.

از آنجایی که درک فلسفه‌ی «منشورة الکذاب» بسیار مشکل بود، آنان تصمیم گرفتند از طریق سفیرانی به سراسر جهان، بزرگان حکمت و ادب را گرد آورند تا از این طریق بتوانند فلسفه‌ی دشوار خود را به مردم بفهمانند.

به زودی توانستند در میان کویر برای خود شهر کوچکی با کتاب‌خانه‌ی عظیمی ایجاد کنند. در این کتاب‌خانه تمامی کتاب‌های معتبر، ترجمه و نگه‌داری می‌شد. چنان که گفته‌اند در آن زمان تعداد کتاب‌های این کتاب‌خانه از تعداد مردان ایران زمین بیشتر بوده است.

به زودی خبر وجود چنین فرقه‌ای و چنین کتاب‌خانه‌ای نه تنها به محمود غزنوی بلکه به تمام حکمرانان جهان رسید و آنان از محمود غزنوی خواستند که به هر قیمت این اندیشه‌ی مسموم را با سرعت زیادی میان دانشمندان جهان رواج داده می‌شود را از بین ببرد...

مطمئناً قابل حدس است که چه اتفاقی می‌افتد...

اما جالب اینکه هنوز هم این فرقه به طور زیرزمینی و با اعضایی محدود به کار خود ادامه می‌دهد، و هیچ‌گونه اطلاع رسانی‌ای درباره‌ی ماهیت‌اش انجام نمی‌گیرد. اما مسلماً تمام حاکمان جهان از وجودش خبر دارند و در بیم‌اند.

از این روست که هر سال در هر گوشه و کنار جهان عده‌ای دستگیر می‌شوند بدون اینکه دلیل مشخصی از بازداشت شدنشان ارائه شود. یکی از کسانی که همین چندی پیش ظاهراً بی‌دلیل بازداشت و محاکمه شد «یعقوب ناد علی»‌ست.

وی یکی از فعالان مهم این فرقه بود و ظاهراً جلسلت بسیاری در خانه‌ی او برگذار می‌شد. گفته‌اند که از برگان ادب و فرهنگ نیز بسیاری در این جلسلت حضور داشته‌اند. از جمله فرزانه طاهری و...

سازمان جاسوس SIA که هر بیست و پنج سال تمام اسرار خود را علنی می‌کند، تنها تحقیقات پایه‌ای خود را که در مورد فرقه ی «مشورة الکذاب» است پیش خود نگاه می‌دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 16:14  توسط امیر ورزایی  | 

دلبرکان روسپی

دلبرکان روسپی

 

ظاهراً کتاب «خاطره‌ی دلبرکان غمگین من» بر اثر یک اشتباه از جانب وزارت ارشاد جمهوری اسلامی ایران مجوز گرفته است و بعد از انتقادات حامیان دولت مجوز چاپ دوباره آن لغو شده و عده‌ی زیادی از فروشندگان بازار سیاه کتاب به نان و نوایی رسیده‌اند.

اما واقعیت این است که در پس پشت این اتفاقات به ظاهر ساده سیاست بسیار پیچیده و پیش‌بینی شده‌ای نهفته است.

چندی پیشتر از مه‌ی سال دوهزار و چهار میلادی، که گابریل گارسیا مارکز دست به نوشتن رمانی پائین‌تر از ابعاد و اندازه‌های خودش بزند، از طرف فیدل کاسترو به جزیره‌ی کلیپرتون، که از متعلقات فرانسه محسوب می‌شود، دعوت می‌گردد.

(مارکز همان‌طور که همه می‌دانند- دوستی بسیار دیرینی با فیدل کاسترو دارد.سرچشمه‌ی این دوستی، که هرگز در هیچ نشریه‌ای به آن اشاره نشده، به روابط صمیمی و خانوادگی چه‌گوارا باز می‌گردد. درواقع مارکز از طریق چه‌گوارا با فیدل آشنا شده و بنابر صلاح‌دید خانواده‌ی بزرگشان این دوستی تداوم می‌یابد.)

اما این مهمانی در جزیره‌ی کلیپرتون، چنان که سایت you tube  منتشر کرده است، با حضور مارکز، فیدل و چند نفر از نماینده‌های دولت فرانسه تشکیل شده. و جالب این‌که این مهمانی به سفارش و پیشنهاد دشمن دیرینه‌ی او، یعنی جرج دبلیو بوش انجام گرفته!

شکست احزاب طرف‌دار کمنیسم در انقلاب پنجاه و هفت، و اعدام‌های دسته جمعی آنها در سال شصت و هفت، باعث شد تمام کشورهایی که از عقاید چپ حمایت می‌کنند، به طور غیر علنی به دشمنی رادیکال برای جمهوری اسلامی ایران تبدیل شوند. از جمله کسانی که به این دشمنی دامن می‌زد و هنوز هم می‌زند- فیدل کاسترو است.

فیدل به زودی درمیابد که یک دشمن در جایی بس دور برای او بوجود آمده که دیگر مانند آمریکا نمی‌تواند دستش به او برسد؛ از این‌رو، اعلام علنی دشمنی‌اش می‌تواند طرف مقابل را برای هر دفاع و مقابله‌ای آماده کند. (همان اشتباهی که آمریکا مرتکب شد)

بنابر این تصمیم می‌گیرد برضد دشمن خطرناکی که در دوردست ایستاده و آماده است تا بدون هیچ ترحمی تمامی اعتقادات او و هم‌رزمانش را به خاک و خون بکشد، با دشمن بی‌خطر یا کم‌خطرِ- دیرین خود، یعنی آمریکا همکاری کند. اما در ظاهر سعی می‌کند عکس این واقعه را بنمایاند.

آمریکا بنابر پیشنهاد فیدل و دستیارانش، و هزینه‌ی خود تصمیم می‌گیرد انقلابی را در ایران طراحی و پیاده کند. این انقلاب که قرار است بدون جنگ و خون‌ریزی انجام بگیرد، هدفش انحراف افکار مردم ایران است، به سمتی که دولت مردان آمریکایی و همچنین کوبایی- در سر دارند.

این نقشه که از سال هزار و نه‌صد و نود و پنج در دستور کار قرار گرفته است، در نظر دارد با ایجاد تغییر در ناخودآگاه فردی و جمعی مردم ایران، آنان را ناخواسته به سمتی مغایر با ارزش‌های جمهوری اسلامی هدایت کند. روشدن نقشه‌ی آمریکا، توسط گردانندگان جمهوری اسلامی، باعث شد تا شخصی مانند احمدی نژاد را بر سر کار بیاورند تا سرعت این تغییر افکار عمومی را با مشکل مواجه کنند.

جلسه‌ای که در جزیره‌ی کلیپرتون برگزار شد نیز در راستای مقابله با این هدف سران جمهوری اسلامی بود.

در آن جلسه بنابر پیشنهاد فیدل و نمایندگان فرانسه که چند ساعت پیشتر با جرج بوش در کاخ سفید ملاقات داشتند- ، مارکز موظف می‌شود داستان پیرمردی نود ساله را بنویسد که عاشق دختری نوجوان و کارگر می‌گردد و در نهایت همه‌ی زندگی‌اش را وقف دختر می‌کند و با او در اتاقی در یک فاحشه خانه‌ زندگی می‌کند.

در این داستان، پیرمرد نمادی از ایران و فرهنگ کهن آن است و دختر جوان و زیبا، نمادی از آمریکا و فرهنگ نوپای آمریکایی است.

متخصصان آمریکایی تبلیغات، خیلی پیشترها به این نتیجه‌ی مهم رسیده بودند که تأثیر اصلی تبلیغات نه در آنچیزی‌ست که مخاطب در خودآگاه درمیابد، بلکه در تأثیریست که نادانسته در ناخودآگاه او می‌گذارد.

از این رو تنها کافیست که مردم ایران این رمان را بخوانند تا ناخودآگاه به سمت حمایت از برنامه‌های آمریکا و زندگی آمریکایی گرایش یابند.

اما مشکل اساسی مخصوصا در دوره‌ی ریاست جمهوری احمدی نژاد- این است که چطور می‌توان برای این کتاب مجوز گرفت و چطور می‌توان مردمی که هرگز تن به مطالعه نمی‌دهند را به این کار واداشت.

جلسه‌ای که پنجم نوامبر دوهزار و شش در پنتاگن برگزار شد، هنگامی بود که کتاب گابریل گارسیا مارکز توسط امیرحسین فطانت با عنوان اصلی «خاطرات روسپیان سودازده‌ی من»، از طرف وزارت ارشاد جمهوری اسلامی ایران مجوز نگرفته بود و در خارج از ایران منتشر شده بود اما مخاطب چندانی در ایران نیافته بود.

پنجم نوامبر، در پنتاگن، مشاور ارشد بوش پیشنهاد تغییر عنوان اصلی و خرید مأمور ارزیابی ارشاد را می‌دهد. بعد از تصویب این طرح مترجمی صاحب نام یعنی کاوه میر عباسی- پیشنهاد می‌شود تا فروش قسمتی از تیراژ کتاب را تضمین کند.

کتاب ترجمه مجدد می‌شود، اما با نامی دیگر: «خاطره دلبرکان غمگین من»، که مسلماً هیچ ربطی به عنوان اصلی ندارد؛ ضمن این‌که مأمور ممیزی نیز پیش‌تر‌ها خریده شده است.

کتاب بعد از اخذ مجوز با تیراژ بی‌مانندِ پنج هزار و پانصد نسخه منتشر می‌شود.

تا اینجا مشکل اول، یعنی منتشر شدن کتاب، حل شده است، اما مشکل دوم، یعنی خواندن مردم.

بنابر طرح ایران شناسانی که در جلسه پنتاگون حضور دارند، بی‌بی‌سی خبری را درباره‌ی کتاب منشر می‌کند، مبنی بر این‌که چاپ چنین کتابی در جمهوری اسلامی ایران غریب است! همزمان عده‌ای از حقوق بگیران دولت آمریکا در ایران، که عموماً در هیئت دوآتشه‌های مذهبی مسلمان ظاهر می‌شوند، شروع می‌کنند به اعتراض نسبت به چاپ چنین کتابی. رادیو روزنامه و دیگر رسانه‌ها نیز به این تحریکات دست می‌زنند.

طبق پیش‌بینی پنتاگون، وزیر ارشاد مجوز چاپ دوم کتاب را لغو می‌کند. روزنامه‌ها این خبر را در تیراژ بالایی اعلام می‌کنند. تمام سایت‌های خبری در این باره چیز می‌نویسد...

و همان‌طور که ایران شناسان پنتاگون انتظار داشتند، مردم ایران برای خواندن این کتاب حریص می‌شوند، و نه تنها کتاب «خاطره‌ی دلبرکان غمگین من» در سطح بالایی فروش می‌کند، بلکه بازار سیاهی برایش به‌راه می‌افتد و کپی کم‌رنگی از کتاب به چندین برابر قیمت فروخته می‌شود، ضمن این که همه‌ی سایت‌ها پی‌دی‌اف این کتاب را به صورت رایگان ارایه می‌دهند!

و خیلی ساده با نقشه‌ای از پیش حساب شده، بوش و فیدل به خواسته‌ی خود می‌رسند.

(ضمن اینکه نباید فراموش کنیم کارگر بودن دختر چه تأثیرات مثبتی می‌تواند در مردم ایران نسبت به جنبش چپ ایجاد کند)

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 20:46  توسط امیر ورزایی  |